تبليغاتX
قهوه و سیگار با برسون , سارتر و فالکنر

قهوه و سیگار با برسون , سارتر و فالکنر

وبلاگی است با موضوع سینما , ادبیات و فلسفه

اندر احوالات بهرام بیضایی و نمایش افرا

پنج‌شنبه شب براي تماشاي تئاتر افراي بيضايي به تالار وحدت رفتم. قبل از آغاز نمايش در ساعت 6 همه صندلي‌ها پر شده بود و جا براي سوزن انداختن در سالن نبود؛ فقط شايد در بالكن طبقه سوم چند صندلي خالي ديده مي‌شد كه آن‌‌ها هم احتمالاً به زودي اشغال شدند؛ چهره‌هاي آشناي زيادي را در سالن مي‌شد ديد كه شاخص‌ترين آن‌ها كه با قد بلند و موي سپيدش در رديف دوم بلافاصله به چشم مي‌آمد كيومرث پوراحمد بود با دسته‌گلي بزرگ براي كارگردان.

احساس خوبي داشتم كه شب تعطيل را با ديدن نمايشي خوب سپري مي‌كنم. پنج دقيقه از شش گذشته بود كه نمايش آغاز شد؛ با تك‌گويي مژده شمسايي در نقش افرا و بعد هم همينطور تك‌گويي‌‌هاي بعدي ساير بازيگران كه هركدام افرا را از زاويه ديد خود توصيف مي‌كردندغ داستان نمايش همان روايت كهن به اوج رساندن كسي و بعد بر زمين كوبيدن‌اش بود؛ اين‌كه هركسي سعي دارد افراي بي‌اعتنا و سر به زير را به تملك خود درآورد؛ از دوچرخه‌ساز عامي زير گذر گرفته تا خانم شازده‌ي پرافاده كه با منت پا بر زمين مي‌گذارد، روايت سير خطي‌اش را از حضيض تا اوج و بعد هم فرود دنبال مي‌كند، ستايش افرا و به اوج رساندن‌اش، نوميد شدن از او و بي‌حيثيت‌كردن‌اش و بعد هم اعاده حيثيت او با پادرمياني نمايشنامه‌نويس در كسوت پسرعموي خيالي كه صورت واقعي مي‌يابد...

انتظارم از افرا خيلي بيشتر از اين نمايش ساده بود؛ نمايشي كه اگر كسي ديگر بودن نام بيضايي اجرايش مي‌كرد كمتر توجهي را به خود جلب مي‌كرد؛ با خودم فكر مي كنم اين نمايش‌نامه چه دارد كه بيضايي آن را به كسي نمي‌سپارد براي اجرا؛ الگوي روايتي نمايش و همينطور خطوط پيرنگ بسيار شبيه است به فيلم چه كسي امير را كشت با اين تفاوت كه مهدي كرم‌پور جان‌مايه درام را بسيار قوي‌تر از بيضايي به تصوير كشيده است...

بيضايي را در كنار اكبر رادي قله نمايش ايران مي‌دانم اما اين نمايش‌اش بسيار عادي و معمولي بود و نه در خور نام بزرگ او... نمي دانم شايد آن‌چه در انتهاي يادداشت قبلي نوشتم در باب بزرگاني چون تارانتينو و رودريگوئز دامن بيضايي را نيز گرفته است... نورپردازي تخت و تلويزيوني صحنه، صحنه‌آرايي و طراحي لباس بسيار كم‌مايه و ميزانسن‌هاي پيش‌پاافتاده و تكراري 2 ساعت نمايش افرا را به تجربه‌اي ملال‌آور تبديل كرده بود... البته نه براي كساني كه تنها نام بيضايي براي‌شان كفايت مي‌كند كه خود را هنگام تماشاي اثرش در آسمان ببينند...

دوعنصر شاخص نمايش از نظر من بازي‌هاي فوق‌العاده مرضيه برومند و افشين هاشمي بود كه صحنه را به تسخير خود درآورده بودند... افشين هاشمي كه از بچه‌هاي دانشگاه هنر است و با سن كم و استعداد درخشان‌اش آينده روشني را مي‌توان براي‌اش ديد اما تأسف من از آن است كه استعداد شگرفي چون مرضيه برومند چرا در عرصه بازيگري كمتر قدر ديده است... گمان مي‌كنم تا ديرتر نشده بايد امثال او را بيشتر دريافت...       
+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 10:40 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی پور  | 

بعد از یک سال و یک روز...

امروز كه تصادفي بعد از مدت‌ها وبلاگ را باز كردم متوجه شدم دقيقاً يك سال و يك روز است كه چيزي در آن ننوشته‌ام... شايد در نگاه اول برايم غريب بود چنين فترتي ولي بعد كه كمي تأمل كردم به اين نتيجه رسيدم كه اصلاً هم نبايد غريب بوده باشد و اصلاً اگر اينطور نبود شايد غريب‌تر بود برايم...

يك سالي كه گذشت شايد در ظاهر پربار بود و توفيق‌هايي هم حاصل شد ولي با آن‌چه مي‌خواستم و ايده‌الم بود بسيار فاصله داشت...

يك سالي كه در قيل و قال زمانه طي شد؛ و البته با مقدار زيادي روزمرگي شايد كه هيچ‌گاه مطلوبم نبوده است...

در اين يك سال 2 فيلم ديگر ساختم يكي روايت سه‌گانه‌اي بود از داستان يك قتل كه فيلم جمع و جوري بود براي كارگاه فيلم‌سازي پيشرفته دكتر الستي و بعد هم فيلم ورطه براي پايان‌نامه‌ام همراه با پايان‌نامه تئوريك اسلاوي ژيژك در سينما كه به راهنمايي دكتر الستي و حميد دهقانپور در آخرين روز شهريورماه از ان‌ها دفاع كردم و پرونده ارشد سينما هم به همين راحتي بسته شد.

طرح‌هاي زيادي در ذهن دارم هم براي ساخت فيلم بلند و هم در زمينه كار تئوريك فلسفه و مطالعات سينمايي ...

ولي كلاً احساس مي كنم دست و دلم به كار نمي‌رود، گويي زمانه خيلي امكان پرثمر بودن را نمي‌دهد و اين نخستين فكري بود كه بعد از ديدن آخرين اثر اسطوره معاصر سينماي آمريكا تارانتينو يعني ضد مرگ در ذهنم شكل گرفت؛ سگ‌هاي انباري و داستان عامه پسند كجا و ضد مرگ كجا؟ فكر مي‌كنم تارانتينو هم حسابي خسته است هرچند ظاهرش نشان نمي‌دهد و هميشه لبخند طناز و زبان پر كنايه‌اش را به همراه دارد و همينطور هم وحشت سياره رودريگوئز كه آن هم دست كمي از تارانتينو ندارد در ملال آور بودن...

شايد واقعاً حق با بودريار است كه ديگر كلان روايتي وجود ندارد در زمانه ما...

شايد در اين زمانه‌ي پسا پسا پسامدرن بهتر باشد مدتي ديدن فيلم‌هاي سينمايي را كنار بگذاريم و سريال‌هايي قديمي مانند Friends را نگاه كنيم كه اتفاقاً هنوز هم بهتر از فيلم‌هاي سينمايي مي‌توانند روايتگر شرح حال اين دوران باشند با وجود قدمت 10 ساله‌شان...

سعي مي‌كنم بيشتر به روز كنم وبلاگ را...

فعلاً...   

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی پور  | 

Quotation ي غريب ...

بعضي نوشته‌ها يا به عبارت دقيق‌تر Quotation هايي هست كه تأثير عجيبي در انسان مي‌گذارد. تأثيري كه ديگر رسم شده آن را شاعرانه مي‌خوانند ولي من احساس مي‌كنم تنها مي‌تواند تأثيري سينمايي باشد و نه چيزي ديگر. حسي غريب و مرموز شايد بتوان گفت Exotic درآميخته با نوعي غريب از نوستالژيا . حسي آن چنان كه شايد از ديدن فيلم مستأجر پولانسكي به من دست مي‌دهد و البته پول و به ويژه موشت برسون. فكر كنم زيادي پيچيده شد بگذريم.... به هرحال خواندن اين Quotation  براي من چنين تأثيري را داشت شما را نمي‌دانم...

 

ما داس به دست گرفتیم و محصول نارس خود را درو کردیم .
اینگونه بود که چشم به محصول همسایه دوختیم .

دو مترسک بودیم
در دل رهگذران و متجاوزان هراس انداختیم
از دوردست به هم لبخند زدیم
زمین و محصول در امان ما بودند
صدای ما در همهمه‌ي قارقار کلاغ ها گم می‌شد

با یک پای چوبی
دیدار ما در یک روز طوفانی شکل گرفت
آنگاه که در پیچ گردباد
لحظه‌ای از کنار هم عبور کردیم .


فردا
زمینی نیست
محصولی
و هیچ مترسکی .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 2:39 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی پور  | 

آیا الیور استون اشتباه نمی کند ؟

مركز تجارت جهاني آخرين ساخته‌ي به نمايش درآمده‌ي اليور استون است ، كارگرداني كه زماني دوستش داشتم و خاطره‌ي فيلم فوق‌العاده‌ي چرخش كاملش فراموش‌نشدني است؛ يكي از بهترين فيلم نوارهاي معاصر كه تأثيري كوبنده دارد و جوهره‌ي فيلم‌نوار يعني شخصيت‌هايي معلق ميان خير و شر و گرفتار آمده در جهاني تيره و تار را به خوبي از كار درآورده است در متن درامي پركشش و هيجان و اين يعني جان كلام سينما. اين بهترين فيلم استون در كنار قاتلان بالفطره درخشان‌ترين آثارش را تشكيل مي‌دهند ( هرچند تارانتينو به عنوان فيلمنامه‌نويس قاتلان بالفطره حسابي از اجراي استون عصباني است و معتقد است فيلم، روح خشن موردنظر او را درست از كار درنياورده است.) اما من هيچ وقت آثار سياسي استون مانند جي . اف .كي يا نيكسون را دوست نداشتم.  نه به اين دليل كه در سينما نمي‌توان به درون مايه‌ي سياسي پرداخت ( كه به عنوان نمونه‌هاي نابش آثار برتولوچي را مي‌توان نام برد. ) اما فكر مي‌كنم استون وقتي مي‌خواهد فيلم‌هايي با اين مايه‌ها بسازد مثل آن است كه سينما را فراموش مي‌كند و تبديل مي‌شود به همان معترض سياسي جواني كه در دهه‌ي 60 و 70 در آشوب‌هاي سياسي شركت مي‌كرد و راجع به موضوعات سياسي جهان موضع مي‌گرفت و بيانيه امضا مي‌كرد. چيزي مشابه مخملباف خودمان در دهه‌ي 60 شمسي. به هر روي وقتي آدم مي‌شنود كسي مانند اليور استون راجع به ماجراي 11 سپتامبر و برج هاي دوقلوي مركز تجارت جهاني نيويورك فيلمي ساخته ناخودآگاه انتظار دارد با يك اثر تند سياسي با هزاران گوشه و كنايه استوني مواجه شود. اما ديدن فيلم نشان داد كه اينطور نبوده و اين بار استون با ساختن فيلمي كه تنها 11 سپتامبر را در پسزمينه دارد به همه رودست مي‌زند آن‌قدر كه فيلمسازي مانند جعفر پناهي (كه لابد احساس مي‌كند همه بايد مثل خودش سينما را به مثابه‌ي ابزاري استفاده كنند در جايگاهي غير از ذات سينما) هم به شدت از ديدن فيلم برآشفته مي شود و مي‌گويد اگر به احترام استون نبود سالن سينما را در اواسط فيلم لابد و شايد هم همان اوايل ترك مي‌كرد. همانطور كه گفته شد واقعه‌ي 11 سپتامبر تنها پسزمينه‌ي (حتي) كمرنگ فيلم استون است و بيشتر فيلم مي‌پردازد به دو افسر وظيفه‌شناس پليس نيويورك كه در زير آوار گرفتار شده‌اند و تلاش آن ها براي زنده‌ماندن آن هم تنها با داشتن اميد به زندگي و عشق به زن و فرزندشان. داستاني كه به راحتي مي‌توانست در توكيو ( يا هرجاي ديگر مثلاً مالزي ، چين و ... ) و در ميان آوارهاي به جاي مانده از زلزله اي مخرب اتفاق بيفتد. اين، البته اثر را از نظر سينمايي تا سطح اثري معمولي پايين مي‌آورد؛ يكي از همان صدها فيلمي كه هرساله در هاليوود و يا كشورهاي اروپايي ساخته مي‌شود و مسلماً بيننده‌ي صرفاً سينمايي اثر را ناراضي از سالن بيرون مي‌فرستد. تصور كنيد اين فيلم در دستان پرقدرت فيلمساز توانمندي چون پيتر جكسون و با سبك كار او چه تحولي مي‌توانست در سينماي اكشن به وجود بياورد. اما در خوانشي سياسي استون به عنوان يك شهروند ايالات متحده‌‌ي آمريكا بسيار هوشمندانه عمل كرده است. اجتناب از موضع‌گيري صريح سياسي ( به عنوان يك ويژگي صد در صد استوني كه كاريكاتور سال‌هاي اخيرش مايكل مور بسيار سعي در تقليد آن داشته اما هرچقدر جان مي‌كند به مصداق آن ضرب‌المثل قديمي از قاطرچي‌گري تنها مي‌تواند به فحش دادن برسد و نه بيشتر ) و پرهيز از حتي اشاره‌اي كوچك ( حتي در ديالوگ‌ها يا حداقل نشانه‌اي كوچك در گوشه‌اي از صحنه‌اي ) به تروريست‌ها و يا سياستمداران آمريكايي استون را ( شايد تا اطلاع ثانوي و شايد براي هميشه) از صف منتقدان سياست‌هاي آمريكايي خارج مي‌كند. محافظه‌كاري استون سخن جرج بوش را كه بلافاصله بعد از حادثه 11 سپتامبر گفته بود يادآور مي‌شود كه آمريكا در حال جنگ است و گويي استون احساس مي‌كند در اين شرايط جنگي بايد دست از انتقاد بردارد و در كنار بقيه‌ي آمريكايي‌ها برعليه دشمن مشترك متحد شود يا حداقل ساكت باشد و سياست‌مداران را اينقدر نكوبد و فعلاً سعي كند به آن‌ها اعتماد داشته باشد. جالب است كه استون هميشه معترض موضع‌گيري خاصي در قبال حمله به عراق نكرده و تاكنون در سكوت به سر برده است. نمي‌دانم ، آيا استون اشتباه نمي‌كند؟                                   

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 3:1 بعد از ظهر  توسط محمد صادقی پور  | 

پهلوون اینجوری زانو می زنه ...

نمايش پايين ، گذر سقاخانه اثر درخشان استاد اكبر رادي به كارگرداني هادي مرزبان كه حالا ديگر به كارگردان هميشگي آثار استاد تبديل شده آذر و دي 85 در تالار وحدت روي صحنه است. در دو هفته‌ي گذشته با وجود مشغله‌هاي فراواني كه داشتم دو بار به ديدن اين تئاتر رفتم و احتمالاً چند اجراي ديگرش را هم ببينم. اول كمي از متن بگويم كه در ميان آثار اكبر رادي جايگاه درخشاني مي‌تواند داشته باشد و در كنار هملت با سالاد فصل و شب روي سنگفرش خيس مي‌تواند بايستد. ديالوگ‌هاي بلند و در عين حال بسيار جاندار و محكم كه عمدتاً ميان پروتاگونيست و آنتاگونيست نمايش يعني طاهر آملاخاني و فري موبوره رد و بدل مي‌شود درخشان و در تاريخ درام‌نويسي ايران بي‌نظير است. اين ويژگي بي‌نظير بودن به زعم من از آن جا بر مي‌خيزد كه تراژدي بالذات در طبقه‌ي اجتماعي آريستوكرات يا حداقل بورژوا رخ مي‌دهد و اين‌كه درام‌نويسي بتواند تراژدي قدرتمندي را در طبقه‌ي فرودست جامعه و به مدد ديالوگ‌هاي بسيار عاميانه شكل دهد و تماشاگر را بر صندلي ميخكوب كند امتياز ارزشمندي است كه اكبر رادي آن را به دست مي‌آورد. هسته‌ي اصلي درام بر كشمكش ميان دو شخصيت اصلي در نبردي براي تصاحب دل صنمي استوار است و لازم به گفتن نيست كه به روال هميشگي تراژدي‌هاي كلاسيك خنجر فري به نامردي بر پشت طاهر مي‌نشيند اما  قابل توجه آن‌كه شخصيت پردازي بسيار درخشان فري تراژدي را بسيار با ظرافت از روال كلاسيكش خارج مي‌كند و عميقاً همدلي تماشاگر را بر مي‌انگيزد. يعني اين‌كه تو بتواني تراژدي‌اي بنويسي از نبرد ميان خير و شر كه خير در پايان مظلومانه ( و بدون كوچكترين شائبه‌ در خير بودنش) به دست شر از پا در مي‌آيد ولي دل تماشاگر براي شر نيز تپيده و با او شديداً احساس همدلي كند و دوستش داشته باشد بدان كه شاهكار خلق كرده‌اي. بازي امين زندگاني خوب ولي شهرام عبدلي فوق‌العاده درخشان است كه به ويژه در كار روي لحن و تن صدا متناسب با صحنه‌ي نمايش و فراز و فرودهاي به موقع در بده بستان ديالوگي و نيز مونولوگ‌ها عالي جلوه مي‌كند. شهرام عبدلي بازيگر بسيار خوبي است كه خيلي جاي پيشرفت دارد.  طراحي دكور ميرفخرايي هم خوب است فقط كمي به سمت فانتزي بودن رفته كه با حس و حال تراژيك درام زياد همخواني ندارد. نورپردازي و طراحي حركات به ويژه در رقص‌هاي مياني مردان با سيماچه‌ي اشقيا و زنجيرزني آخر نمايش خيلي خوب به درآوردن حس و حال تراژدي اثر كمك مي كند. نكته‌ي جالب اين‌كه در اجراي شب يلداي نمايش دو ديالوگ به پايان‌بندي نمايش اضافه شده بود كه واقعاً درخشان بودند. يكي در نقطه‌ي اوج درام يا به اصطلاح سينمايي‌ها همان Climax اثر كه طاهر بعد از خنجر خوردن در حالي‌كه زانو زده ديالوگ ضبط‌شده‌اش پخش مي‌شود كه : آخرش زدي فري و بعد صدايي مي‌آيد كه مي‌گويد : پهلوون اينجوري زانو مي‌زنه ... كه بايد اجراي نمايش را ديده باشيد كه تأثير آن‌ها را دريابيد و در اجراهاي اول كه ديدم نبود. آخرين نكته هم كارگرداني هوشمندانه‌ي هادي مرزبان است كه ضربت خوردن طاهر را نه به دست فري بل‌كه به دست مرداني با سيماچه‌ي اشقيا نشان مي‌دهد در حالي‌كه فري هم با چاقوي برهنه در صحنه ايستاده است و اين در جهت همان زدودن سيماي شر كامل از چهره‌ي آنتاگونيست درام است.                   

+ نوشته شده در  شنبه دوم دی 1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی پور  | 

یک فیلم نوار مدرن در ایران

آخرين ترم تحصيلي دوره‌ي كارشناسي ارشد سينما هم رو به پايان است و همانطور كه در يادداشت قبلي هم گفتم مهمترين دغدغه‌ام در زمينه‌ي سينما در حال حاضر پايان‌نامه است. البته بخش تئوريك پايان‌نامه كه مشكل چنداني ندارد و موضوعش برايم كاملاً مشخص است و به فلسفه در سينما مي‌پردازد اما آن چه ذهنم را خيلي به خود مشغول كرده ساخت فيلم است. آن‌چه كه قصد ساختنش را دارم فيلمي 90 دقيقه‌اي است با ساختار و عواملي حرفه‌اي كه در ژانر موردعلاقه‌ي من يعني نوار است و به احتمال زياد هم سياه و سفيد مي‌سازمش. فیلم نواري ‌مدرن كه سعي دارم از فضاي شهري به خوبي در آن استفاده كنم و بيشتر صحنه‌هايش در شب مي‌گذرد. فعلاً درگيري ذهني‌ام با طرح اوليه‌‌ي فيلمنامه است و اين‌كه چگونه عناصر سينماي نوار ( و به ويژه شخصيت زن مرگبار را كه جايگاهي كليدي در درام دارد.) را منطبق با شرايط امروز ايران در كار بياورم به گونه‌اي كه هم شخصيت‌پردازي كامل باشد و دچار نقصان و خلل نشود و هم با مسايل مميزي و امثالهم مشكل پيدا نكنم. مي‌دانم كاري است بسيار مشكل و خيلي‌ها هم گفته‌اند كه نمي شود و اصلاً فراموشش كن كه من البته هنوز بر موضعم پافشاري مي‌كنم و سعي مي‌كنم انجامش دهم. آن‌چه در اين فيلم قصد دارم انجام دهم برنامه ريزي فوق‌العاده دقيق است به نحوي كه كوچكترين جز صحنه و ميزانسن را هم از قبل بدانم و به قول هيچكاك اول فيلم را به طور كامل روي ميز كار بسازم و بعد سرصحنه بروم. زمان هم زياد نيست و اين همه كار را بايد در كمتر از شش ماه انجام دهم. من به چيزهاي بسيار زيادي در زندگي علاقه دارم از فلسفه گرفته تا ادبيات و سينما و تئاتر وزماني كه به فعاليتي در يكي از اين حوزه‌ها مشغولم ( چه خود آفرينشگر باشم و چه مخاطب ) لذت‌بخش‌ترين ساعات زندگي‌ام به شمار مي رود. خواندن متني دشوار از يكي از نظريه پردازان موردعلاقه‌ام ( مثلاً ژيژك ، بوردول،‌ ويتگنشتاين، هايدگر، فرانكفورتي‌ها و ...) و كلنجار رفتن با آن به همان اندازه روحم را سيراب مي‌كند كه خواندن رماني از ريموند چندلر، كرنل وولريچ، دشيل همت ، ويرجينيا وولف يا ويليام فالكنر و همينطور ديدن بدنام هيچكاك يا موشت برسون يا شكم معمار گرين اوي ولي بالاتر از همه‌ي اين لذت‌هاي بي‌پايان زماني است كه درامي را مي‌نويسم به ويژه كه با مايه هاي نوار باشد و بدانم كه به زودي خواهمش ساخت. اين از آن لذت‌هاي خاص آدم‌هاست كه مطمئناً فرشته‌ها از نداشتنش حسرت مي‌خورند و شايد مي‌توانست دليل زميني شدن خيلي ازآن‌ها باشد مانند زماني كه در بهشت بر فراز برلين گرفتار عشقي زميني شدند. به هر حال سخت غرق نوشتن داستان فيلمنامه هستم و عميقاً لذت مي‌برم.  تا بعد ...       

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 10:3 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی پور  | 

گلایه بنده ای از خدا و پاسخ پروردگار...

اين متني است كه نقره، دوست عزيز وبلاگ نويسم، در وبلاگش گذاشته و گلايه‌اي است كه بنده‌اي از خدايش دارد كه با زبان نسبتاً ساده ولي تأثيرگذاري بيان شده: 

Don’t cry
Don’t cry for the people who don’t know who they are
Don’t cry for the people who can’t say goodbye
Don’t cry for a beggar boy who is shaking in cold
Don’t cry for a prostitute whose body has sold

You don’t know how it feels to search for the shit you are
You don’t know how it goes with out having courage to leave things you love
You’ve never shaken in wind of snow
You’ve never been used with out knowing how

...
So don’t cry God don’t cry

Do never cry for the hate you can’t feel
Don’t cry for the passion you’ll never breathe
Don’t cry for all the pain you’ve made us deal
Don’t cry for our lies, our envy, our fears

You’re the god
The lord
How can you hate murderers, liars you create?
How do you know how it feels seeing your child dies
Cause of not having the power to heal

You can not cry, can you?!
You can’t laugh, do you?!
Don’t give it a try, will you?
Cause you simply don’t know how
You just sit there and enjoy your show
Oh… please my God, my master, my lord
Don’t release all tears you hold
...
Oh… don’t cry God, don’t cry


Because we do

وقتي آن را خواندم فكر كردم شايد خدا جواب اين بنده‌ي معترضش را چنين بدهد : 

 

If  you can't see my cry it doesn't mean I don't cry

I cry for the people who don’t know who they are
I cry for the people who can’t say goodbye
I cry for a beggar boy who is shaking in cold
I cry for a prostitute whose body has sold

But more than anyone else

I cry for the one who has lost his belief and faith

I cry for the one who has forgotten what I can make

I cry for the one who doesn't know my being sake

Yes

I am sitting here and enjoying my show

But it's because of the universe that I love

You don't know if I want to interfere anyhow

In the lies, murders, distrusts and crimes here and now

Everything in your universe will go to blow

Because

If  I want to punish people due to luxuria,gula,avaritia,acedia,ira,invidia and superbia   

Then I should punish all of people that I love including youth and senile , rich and low

Hence, let's everything remains in its position and just have faith in my amour and glow

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 11:24 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی پور  | 

از تهي سرشار جويبار لحظه‌ها جاري ...

بالاخره فرصتي دست داد تا از مشغله‌هاي بي‌انتهايي كه مجله برايم به وجود آورده مدت كوتاهي فراغت پيدا كنم و به امور ديگر بپردازم. البته كار مجله همچنان با قدرت و اي بسا با شدت و حدت بيشتري ادامه دارد و وقفه‌اي هم كه بين شماره اول و دومش پيدا شده به يكسري اشكال‌ها و نقائص( به زعم خودم) برمي‌گردد كه حاصل بازخوردهاي رفتن نشريه به ميان جامعه و انتقادهاي دوستان و ساير مسائل است كه در نهايت سبب شد چندوقتي ميان شماره‌ي اول و دوم فاصله بيندازيم تا يكسري اصلاحات يكبار براي هميشه را در آن انجام دهيم و ديگر شاهد چاپ مستمر آن باشيم. در اين مدت فرصت پيدا كردم مطالعه كنم، بنويسم، ترجمه كنم، فيلم بسازم و كارهايي از اين دست.

فيلم جديدم با عنوان روايتي از يك قتل، شايد سه روايت از يك ماجراي واحد را به تصوير مي‌كشد كه خودم فيلمنامه و شخصيت‌هايش‌ را بسيار دوست دارم و الان هم در مرحله مونتاژ است.  لازم به گفتن نيست كه فيلم سياه و سفيد و در ژانر نوار است كه ژانر هميشگي موردعلاقه‌ي من و سينمايي است كه عاشقانه دوستش دارم. فيلم روايتي پست‌مدرن دارد كه در سومين قسمتش همه‌ي قواعد ژانر نوار را به هجو مي‌كشد و تا حدودي وجه كميك پيدا مي‌كند؛ البته طنزي سرخوشانه و پست مدرنيستي نه طنز تلخ و سياه آثار مدرن كه فاصله‌ي ميان اين دو نوع طنز، زمين تا كهكشان است.

چندتايي داستان كوتاه متعلق به ادبيات سياه ترجمه كردم و چند رمان سياه هم خواندم. رمان جالبي كه در اين مدت خواندم و البته چندان هم سياه نبود رماني با عنوان  Killer   است كه نويسنده‌اي ناشناس و با نام مستعار  Joey دارد كه خودش از اعضاي باندي مافيايي بوده و با زباني بسيار عاميانه سرگذشت زندگي تبهكارانه‌اش را به تصوير كشيده كه روايت ساده و جذابي دارد. دوره ارشد سينما هم دارد آخرين نفس هايش را مي‌كشد و چيزي تا پايان آخرين واحدهاي درسي اين دوره باقي نمانده و بعد مي‌ماند پايان‌نامه كه در كنار پژوهشي تئوريك بايد فيلم هم بسازيم كه من قصد دارم فيلمي 90 دقيقه‌اي بسازم و ايده‌هاي زيادي از طرح تا اجرا برايش در سر دارم كه بايد زودتر تصويبش كرده و به نتيجه‌اش برسانم. جريان سيال زندگي همچنان ادامه دارد و ما را با خود دارد مي‌برد؛ گاهي در مسيرش شنا كرده و گاهي در خلاف مسيرش و گهگاهي نيز در ساحل مي‌نشينم و به ديگران خيره مي‌شوم و با خود مي‌انديشم : از تهي سرشار جويبار لحظه‌ها جاري است ...      

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 10:31 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی پور  | 

بالاخره شکوفه آزادی...

بالاخره بعد از غيبتي نزديك به چهارماه با اين يادداشت به دنياي وبلاگ‌نويسي بازمي‌گردم. دوستان زيادي داخل و خارج از دنياي مجازي اينترنت لطف داشتند و ضمن احوالپرسي دليل غيبت را جويا مي‌شدند كه اميدوارم اين يادداشت بتواند عذر اين همه غيبت باشد. آخرين يادداشتم در اين وبلاگ به ماهنامه شكوفه آزادي مربوط مي‌شود و غيبت اين مدت هم همينطور. شرح مصائب انتشار اين ماهنامه و سختي‌هايي كه در اين مدت كشيدم بماند براي يادداشتي ديگر كه يا در همين وبلاگ خواهم گذاشت و يا در خود ماهنامه روزي خواهم نوشت. شكوفه آزادي بالاخره متولد شد و دوست داشتم خبر انتشارش را اول داخل اين وبلاگ اعلام كنم چون اولين بار نيز همين جا به استقبالش رفتم. تقريباً همه‌چيز با آن‌چه در يادداشت قبلي در موردش گفته بودم مطابقت دارد الا زمان انتشار كه آن‌موقع فكر مي‌كردم اوايل شهريور باشد كه در عمل به اواسط مهرماه كشيده شد. سينما، ادبيات و فلسفه يعني سه دغدغه‌ي اصلي زندگي‌ام محورهاي تمركز اين ماهنامه‌اند هرچند تا شكل‌گيري كامل آن‌چه در ذهن دارم هنوز فاصله‌ي زيادي هست. به هرحال به مصداق مشك آن است كه خود ببويد نه آن كه عطار بگويد زياد وارد شرح و تفصيل مطالب ماهنامه نمي‌شوم. ضمن تشكر از دوستان همراه در اين مدت، خوشحال مي‌شوم نشريه را  به هر طريقي كه مايليد به دستتان برسانم چون در ادامه‌ي مشكلات چاپ شماره‌ي اول ممكن است توزيع نشريه تا عصر پنج شنبه و يا صبح شنبه طول بكشد. باز هم آن جمله‌ي كليشه اي معروف كه  منتظر نظرات، پيشنهادات و انتقادهايتان هستم.              

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 8:44 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی پور  | 

شکوفه آزادی...

در كار راه‌اندازي نشريه‌اي جديد هستيم با نام " شكوفه آزادي " . همين باعث شده كه كمتر فرصت نوشتن در وبلاگ را پيدا كنم . تلاش مي‌كنم اين ماهنامه همان چيزي بشود كه هميشه آرزو داشتم روي دكه ببينم ولي هرگز پيدايش نمي‌كردم . مجله‌اي كه حوزه‌هاي متعددي را پوشش دهد و خوراك مناسب ماهيانه‌اي را براي مخاطباني كه در نظر داريم فراهم كند . اما وارد گود عمل شدن هميشه بسيار دشوارتر از نشستن در مقام منتقد در كنار گود است . اين‌كه بتواني به موقع مطالب را آماده كني در عين آن كه كيفيت از كف نرود ، مطالبت ضمن به روز بودن جذابيت لازم براي مخاطب موردنظر را داشته باشد و ...و ...و... . فعلاً قصد دارم در اين مطبوعه‌ي ماه‌نگاشت به سه دغدغه‌ي اصلي زندگي‌ام يعني سينما ، ادبيات و فلسفه با نگرشي نو بپردازم . گفتني بسيار است اما فرصت كم و من ترجيح مي‌دهم قبل از انتشار زياده در وصف آن سخن‌سرايي نكنم . فقط همين را مي‌گويم كه برنامه‌ريزي چنان است كه نشريه اول شهريورماه روي پيشخوان دكه‌ها باشد با بخش‌هايي كه گفتم تا چه پيش آيد ....  
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 8:45 قبل از ظهر  توسط محمد صادقی پور  |